ميرزا حسين النوري الطبرسي

420

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

نجاشى از بعضى نقل كرده تضعيف آن خبر را و حلوان همين ذهاب معروف است كه در راه كرمانشاهان است به بغداد و قبر آن معظّم در نزديك رودخانهء آن قريه است به فاصلهء هزار قدم تقريبا از طرف جنوب . بر آن قبر ، بناى محقّرى است خراب و از بىهمتى و بىمعرفتى اهل ثروت آن اهالى ، بلكه اهل كرمانشاه و متردّدين ، چنين بىنام و نشان مانده و از هزار نفر زوّار ، يكى به زيارت آن بزرگوار نمىرود ، با آن كه كسى را كه امام عليه السّلام خادم خود را به طىّ الارض با كفن براى تجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا كند و سال‌ها وكيل در آن نواحى باشد ، بيشتر و بهتر از اين بايد با او رفتار كرد و قبرش را مزار معتبرى بايد قرار داد كه از بركت صاحب قبر و به توسّط او به فيض‌هاى الهيّه برسند . حديث هيجدهم نيز روايت كرده از ابى محمّد عيسى بن مهدى جوهرى كه گفت : بيرون رفتم سال دويست و شصت و هشت به طرف مكّهء معظّمه براى حجّ و قصد من مدينهء صاريا بود . چون به قطعيّت رسيد نزد ما كه صاحب الزّمان عليه السّلام از عراق رحلت كرده ، به مدينه رفتند و نشسته در قصرى در صاريا در سايبانى كه براى آن جناب است در جنب سايبان پدرش ابى محمّد عليه السّلام و داخل مىشود بر او قومى از خاصّهء شيعيانش . پس بيرون رفتم بعد از آن كه سى حج كرده بودم به قصد حج در اين سال و به اشتياق لقاى آن حضرت در صاريا . و ناخوش شدم در حالتى كه از فيد « 1 » بيرون آمدم . پس قلبم تعلّقى پيدا كرد و مايل شد به ماهى و شير و خرما . چون وارد مدينه شدم . ملاقات كردم برادران خود را در آنجا ، پس بشارت دادند مرا به ظهور آن جناب ، در صاريا . و چون مشرّف شدم بر آن وادى ، چند بز لاغر ديدم كه داخل قصر شدند . پس ايستادم ، منتظر امر بودم تا آن كه نماز مغرب و عشا را كردم و من دعا و تضرّع و مسألت مىكردم كه ناگاه ديدم بدر خادم ، صيحه زد بر من :

--> ( 1 ) . قلعه‌اى است در راه مكّه [ مرحوم مؤلّف ] .